چهار ساعت دیگه باید پاشم از خونه بزنم بیرون و برم پیِ کارهام. گرسنگیِ نصفه شب ولی راه به خواب نمی دهد. نان و پنیر و عسل و شیر. بعد هم خوابی کوتاه. امید که از پا نیفتم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر