سرِ شلوغ و بیماری و هزار و یک دلهره و کارِ عقب افتاده... تمامش بهانه است برای سکوت این روزها. با خودم کلنجار می روم. توی دنیای خودم گم شده ام. در کشاکشِ آرزوها و رویاها و دلهره ها. یک آن به خودم می آیم و می بینم که قلبم دارد خودش به دیوارهای سینه ام می کوبد. تنگش است انگار. می خواهد بزند بیرون. خیالِ سفر هم هست. که معلوم نیست هنوز که بشود. نمی دانم. یک نفر در آستانه ی انتشارِ کتاب است. دیگری فیلم می سازد. آن یکی مقاله می نویسد و مقاله اش تحسین می شود. و من؟ من فقط خیال می بافم. بافنده ی خوبی هم نیستم این روزها. گردِ دلهره نشسته به رشته ی افکارم. سکوت می کنم. شوقی نیست. هوا هم چنان گرم است که آسفالتِ خیابان آب می شود و آدم را غرق می کند. چند درجه قهوه ای تر شده ام - به هر معنا که می خواهی بخوانش. همان! - گرما کلافه ام می کند. دیروز، زیرِ آفتابِ سوزان پرت شدم به پنج شش سالگی ام و گرمازدگیِ بازی توی پارکی در آبادان. بی حالیِ و صدایِ خمارِ پنکه سقفی...
پس نوشت. آخ... باید بروم ریشه های آسمان بخوانم. به یادِ چاد از گرما لذت ببرم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر