۱۳۹۲ فروردین ۲۸, چهارشنبه

چهارصد و شصت و پنج

مریضی و نه خواب می آید نه اشتها به غذا. یک جور بی حالیِ کنترل ناپذیر. حالِ الانم نیست. خیلی وقت است این طور حالی نبوده ام. آدم انگار اگر کسی نباشد بغل دستش که براش آب پرتقالِ تازه بگیرد و گوشتِ تردِ توی آبلیمو خوابیده کباب کند، یا براش سوپِ مرغ بیاورد که سر بکشد مثلا، همچین کسی اگر نباشد انگار آدم دلش نمی رود حتی که بی حالی کند. بی حالی اش را می گذارد زیرِ قالی و راه می افتد می رود سرِ کار. می رود دانشگاه. انگار نه انگار که دردی هست به جانش.

پس نوشت. سرم درد می کند فقط. همین.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر