۱۳۹۲ فروردین ۲۲, پنجشنبه

چهارصد و پنجاه و نه

امروز مثلا آمدم یک مقاله بخوانم. ساعتی که درگیر بودم تا بالاخره فهمیدم این عبارتِ نامفهومی که راه به راه نوشته اند صورتِ قدیم ترِ عبارتی است که می شناسم و به دلایلی نامشخص حضرتِ نگارنده بر سیاقِ گذشتگانِ خویش نگاشته. بعدتر دربابِ چیزی دیگر یک جا در زیرنویس توضیح داده بود که این که من الان گفتم این طور که من گفتم غلط است اما برای راحتی این طور گفتم. با این حال وقتی این طور گفته می شود منظور اینی که من گفتم ممکن است نباشد و با توجه به متن بفهم خودت. جلوتر که رفتم دیدم بهتر نمی شود هیچ، درهم و برهم تر می شود. بریدم. رفتم تمرینِ گروهِ کر. ذهنم یک نظمی گرفت. آرام و موزون. یک ترانه ای را تمرین می کردیم که گویا زمان جنبشِ ضدِ نژادپرستی می خوانده اند جوان هایی که باورشان بود این برابری. این طور که حتی وقتی می گیرند و می اندازندشان زندان و توی زندان بر اساسِ رنگِ پوست جداشان می کنند، از توی سلول های مختلف شروع می کنند به خواندنش. قصه ی جذابی است. یک آن خیال کردم آنجا بوده ام باهاشان. باهاشان دارم می خوانم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر