۱۳۹۲ فروردین ۲۴, شنبه

چهارصد و شصت و یک

گیج و منگم. این هفته از اولش خواب آلوده بودم. بعد هر روز کاری و دلیلی برای بیدار ماندن، برای صبح زود از جا بلند شدن. دلم می خواهد بروم خانه. دراز بکشم روی تخت و به هیچ چیز فکر نکنم. نه به زمانی که می گذرد. نه به کارهام. نه به بهاری که بازی اش گرفته و می آید و می رود. دلم فقط یک جای گرم می خواهد و یک غذای خوشمزه. در این حد تنم فقط. محضِ تظاهر به وجودِ فکر در این تن، یک کتابی هم بگذارم بغلِ تخت و گه گداری ورقش بزنم. همین. آرزوهام ساده اند امروز.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر