بالا و پایین داشتنش را که نمی شود کتمان کرد. زندگی است دیگر. ولی پایین داریم تا پایین. یک روزهایی هست که از صبح خیال می کنی که از این پایین تر نمی رود دیگر. می رود ولی. می رود و غروب که می رسد می بینی نشسته ای رو به رودخانه، پشت به غروب و زل زده ای به تکه تکه های آسمان که روی آب بالا و پایین می روند و تنهایی ات که توی صدای آب و نفسِ سردِ نسیمِ غروب محو می شود. قمر است که به عقرب است و امیدت که از این بدتر نمی شود که، از این پایین تر نمی رود که؛ تبدیل شده به هراس که پایین تر از این چه به انتظار است. شب اما می آید و خواب می آید و آرامش می آید و آرام آرام رو به بالا می گیرد راهت. بعد انگار زندگی بخواهد از دلت در بیاورد می رود بالا و بالاتر و مستت می کند از خوشی.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر