برف می بارد. پیاده راه می رفتم در خیابان. باد و برف. ذراتِ یخ که می خورد به صورتم. که می رفت توی چشمم و می سوخت. آدم توی برف، توی دست های پنهان در دستکش و جیب، سرهای خمیده نهان در یقه، شال و کلاه، در قدم های شتاب زده تر از معمول عجیب تنها می شود.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر