۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

سیصد و شصت و نه

آدم وقتی دستش بند می ماند وقتی دم آخر کارش لنگ می ماند است که در می یابد چه رفقای خوبی گردش را گرفته اند. کارم را باید در جلسه ی گروه ارایه می دادم. پنج دقیقه مانده یک اشتباه جزیی را آمدم درست کنم نرم اقفزارم دیگر کار نکرد. دست به دامن هر که بود و نبود شدم. در همان پنج دقیقه چندین و چند تا دست یاری به سمتم دراز شد. سرخوش شدم. همین کمک های کوچک. همین پشت گرمی های ساده آدم را زنده می دارند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر