۱۳۹۱ آبان ۲۷, شنبه

سیصد و شصت و شش

خوابم می آید. پتوی تازه هم که دیروز بالاخره رسیده دستم، وسوسه س گرم و نرمی است. احساس می کنم یک اتفاقِ خیلی خوب یک جایی همین دور و بر مترصدِ یک فرصت است که غافلگیرم کند. امروز و دیروز، از بعد از جلسه ام با استادکم این احساس آمده سراغم. گرمای نفسِ خوشی را بر گردنم حس می کنم. تقلا نمی کنم ولی. می خواهم بگذارم خوب شگفت زده ام کند زندگی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر