۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

سیصد و شصت و دو

غصه ام می شود. ذهنی که پر است از دشمن، که خیالش برچسب زدنِ دیگری، هل دادنش به بیرون از دایره، بیرون می راندش از حلقه ی آدمیت. ذهنی که نمی بیند ما همه مسئولیم.

بر انسانیتی که قدرتش را در دوری و برچسبِ دشمن می جوید اندوه جانم را می گیرد. غصه ام می شود از این همه سادگیِ خیالِ آدم ها که خیالشان با زدنِ برچسبی بر گوشه های تاریکِ انسانیت، دامنشان پاک می شود از این آلودگی ای که همه مان را در بر گرفته. که خون را به خون می شویند و برای کشتن هزار و یک دلیل می آورند و نمی بینند که آن دیگری هم هزار و یک دلیل برای خودش آورده لابد. که نمی بینند میان کشتن و واکشتن تفاوتی نیست. که هر دو قهقرای بشریت است.

کاش راهِ حل های افسانه ای جواب می داد. می رفتم پشتِ هفت کوه، از میانه ی هفت جنگلِ تاریک و ترس می گذشتم، از هفت دریای خروشان، می رسیدم به آن جزیره ی گمشده که مسکنِ دانای پاسخ هاست. می رفتم مثلِ گیلگمش پیِ جوابی بر پرسش های بی پاسخم. پیِ آرامی بر این اندوه که بی قرارم می کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر