۱۳۹۱ آذر ۷, سه‌شنبه

سیصد و هفتاد و دو

صبح که بیدار شدم، خوابِ غریبم هنوز خاطرم بود. سنگین و تلخ دراز کشیده ماندم توی تخت، به امید آنکه شاید زمان در من بمیرد یا من بر زمان خوابم ببرد. نشد. آرام و بی رنگ و رو روزم گذشت. از پس کارهای امروزم اما برآمدم. هر طور که بود بر آمدم از پس شان. آرامم الان تا بروم بخوابم. فردا خوش تر خواهد بود. همان طور که امشب خوش تر از امروز صبح است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر