۱۳۹۱ آبان ۲۸, یکشنبه

سیصد و شصت و هفت

کار دارم. خیرِ سَرَم دوشنبه داوطلب شده ام که در گروه یک مقاله را ارائه بدهم. گیجم اما انگار. نمی دانم از کجا شروع کنم. دستم به کار نمی رود. می دانم که آخر باید از یک جایی، هر جا، فرق نمی کند، باید شروع کرد. که شروع کردن به خودیِ خود مهم است، مستقل از کجا و چه طور.
به جای کار کردن نشستم به تماشای بدنه ی دروغ ها. یا هر چه که ترجمه ی اسمش می شود به فارسی. نفس گیر بود. تلخ بود. چه به سرِ آدمیت دارد می آید؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر