امروز رفتیم خون دادیم. گفتند در جزیره نیاز است به خون. ما هم خوشحال خواستیم موثر باشیم راه افتادیم رفتیم جزیره. قطار و مترو که راه ندارد به این جزیره. با قایق رفتیم و بعد هم اتوبوس. سرجمع دو ساعتی توی راه بودیم و از سرما لرزیدیم تا بالاخره رسیدیم به مرکزِ انتقالِ خون. فرم ها را که پر کردیم، نگاه مان می کنند که شما این همه راه آمده اید چرا؟ می گوییم گفتند اینجا نیازتر است. می خندند که اینجا و آنجا ندارد. ما همه یک شهر محسوب می شویم و منابع مان مشترک است.
خون می دهیم و راه می افتیم که برگردیم. کابوس است. اتوبوسی که نمی آید و وقتی می آید در ایستگاه نمی ایستد. اتوبوسِ دیگر که بعد از جست و جوی بسیار بالاخره ایستگاهش را پیدا می کنیم. یک ساعت در اتوبوس و نیم ساعتی دیگر در قایق. می رسیم به شهرِ عزیز. خوشحال که مترو هست. می رویم توی ایستگاه. بعد از نیم ساعت اعلام می کنند که جایی اتفاقی افتاده و تاخیر هست و معلوم نیست کی بیاید مترو. ایستگاه شلوغ و شلوغ تر می شود. می زنیم بیرون از ایستگاه که تاکسی بگیریم. خسته ایم و گرسنه. خیابان ها خالی از تاکسی. برهوتی تاریک و سرد. هنوز زخمِ طوفان بر چهره ی شهر هست. بعد از پیاده گز کردنِ خیابان های ناآشنا، اتوبوسی می آید آشنا. می رسیم خانه بالاخره. روزمان شلوغ و پرماجرا. به خستگی اش می ارزید.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر