۱۳۹۲ آبان ۳, جمعه

ششصد و هیجده

آزرده بود از اینکه تمامِ زندگی ام رو نیست. می دانی، هیچ وقت نبوده. از وقتی یادم می آید همیشه یک گوشه هایی اش را نگه داشته بودم برای خودم. بخل شاید. ولی نمی شد. نمی شد تمامش را بریزم روی دایره برای یک نفر. نفرش هم مهم نیست کی. حتی توی یادداشت هام هم که برای خودم می نوشتم هم تمامش نبود. یک چیزهایی می ماند برای خودم. می دیدم که چه طور آدم ها زندگی ام را تکه تکه تکه مثلِ پازل نگه می دارند توی جیبشان و می دیدم که چه طور بعضی هاشان خیال می کردند از روی آن تکه ها می توانند کلِ پازل را ببینند و نمی توانستند. دوست دارم زندگی ام رازی داشته باشد. که اگر کسی خواست زندگی نامه بنویسد برایم مجبود شود با هزار هزار نفر صحبت کند و باز هم کامل نشود تصویر و جایی بماند برای خیال بافی. من پایان های باز را دوست دارم. زندگی روی مرزِ محوِ خیال و واقع را دوست دارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر