۱۳۹۲ مهر ۲۳, سه‌شنبه

ششصد و ده

گمانم من زیاده از حد عاشق می شوم. عاشقِ آدم های ندیده. عاشقِ آدم های بی ربط. دلم که می رود، آن وقت است که دلهره می آید. آی نپریشی صفای زلفکم-طور به دستم نهیب می زنم، به ذهنم و واژگانی که بر زبانم جاری می شود. حرف می زنم و در این دنیای مجازی به انتظارِ جواب می مانم و دست و دلم می لرزد که نکند رنجشی، مبادا دلخوری...

حالا این روزها دلم دوباره گیر است. عاشقی های شروعِ رفاقت. آن حالِ جذبه را که من اسمش را می گذارم عاشقی. زن و مرد ندارد. زندگیِ این روزهایم پر شده از آدم های جدید و دلهره های شروع. و آن حالِ جذبه ناکِ امیدوارِ خوش جامم را خالی نشده پر می کند باز. مستِ مستم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر