سردرد وقتی توی چشم ها خانه می کند مجالی نمی ماند برای نوشتن. این طور شب ها دلتنگِ قلم و کاغذ می شوم. ملایم ترند بر چشم. مهربان تر.
سانتیاگو هنوز بر آب است و من پر از دلهره ام.
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر