۱۳۹۲ مهر ۳۰, سه‌شنبه

ششصد و پانزده

خیال می کنم تا حالا هیچ وقت این طور کتاب نخوانده ام. این طور عطش نداشته ام. این حالِ این روزها را دوست دارم. این حالِ زنده ی پرانرژی را. این خواندن ها و دوباره خوانی ها شادم می کنند. چند سال از کف داده ام؟ تشنگی لازم بود که برگردد ولی. و حالا برگشته. و چه حالِ خوشی است این تشنگی. این دویدن. این تلاش برای پیدا کردنِ چاهِ آبی که در گوشه ای از بیابانِ ذهن پنهان شده. خلاصه اش همین است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر