۱۳۹۲ مهر ۲۲, دوشنبه

ششصد و نه

امروز یک قصه ی خوب خواندم. هنوز ذهنم درگیرش است. منیرو همیشه همین طور است.
پر از امیدم امروز. یک نفر می آید و به اسمِ واقع بینی به مشت و مال می گیرد امیدم را. لال می شوم. امیدم را نگه می دارم توی دلم. برای خودم. بغضم می گیرد. امشب عجیب دل نازکم. هوا هم ابری است. ابرهای تکه پاره ی بنفشِ تیره که توی سرمه ای آسمان شناورند. خسته ام. بروم کمی تاریخ بخوانم. تاریخِ عهد عتیق. آن قدر دور که دعواها و امیدها و هراس هاشان محو شده باشد. که من بتوانم ناظرِ بیرونی باشم. آخ که چه حالِ خوبی است ناظرِ بیرونی بودن. بی طرف بودن هم ساده می شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر