این مارها را دیده اید که دهان شان را باز می کنند و لقمه ای چند برابر بزرگ تر از قطرِ خودشان را می بلعند و بعد می خوابند یک جا، با شکمِ ورم کرده تا رد شود؟ حالِ من است و این همه کاری که بر سرِ خودم ریخته ام. امشب ترس برم داشته که مبادا از پسش بر نیایم. آدم است دیگر. یک شب هایی هم از این ترس ها به سراغش می آید. لازمش می شود که چشم هاش را ببندد و بگذارد رویاهاش بخزند زیر پلک هاش، بگذارد که خواب در میانه ی این رویاها بیاید در برش بگیرد. آدم است دیگر. یک وقت هایی باید به خودش یادآوری کند که چرا تمامِ این ها به دردسرش می ارزد. تمامِ این دویدن ها و رسیدن-نرسیدن ها. تمامِ این خستگی ها و دلهره ها. امشب همچون حالی ام. یک کوه کتاب های نخوانده و کارهای نکرده و تردیدها سرم هوار شده. لازم است چشم هام را ببندم، که یادم باشد که انتخابی است که کرده ام و بهایی است که برای رویایی که در سر می پرورم باید بپردازم. هوا هم بدجور مه گرفته است امشب. ماه هم حتی نیست که بخوانم ماه بالای سرِ تنهایی است. این پنجره ی اتاق و آسمانِ شبش ولی هر شب ماه را یادم می آورد که بالای سرِ تنهایی است حتی وقتی که انگار نیست. بالای سرِ تنهایی و تردید و جنون و هراس. مرهمی برشان. آرامِ جان.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر