۱۳۹۲ مهر ۱۶, سه‌شنبه

ششصد و پنج

تمامِ روز بی قرارم انگار. به هر تلنگری غمم می شود. مردِ بی خانمان که می آید توی قطار و کمک می خواهد نفسم تنگ می شود. سرم را پایین می اندازم که چشم در چشم نشویم. وقتی می گوید که دارید می روید خانه، رسیدید قدرش را بدانید. من خانه ندارم. دلم یکهو می گیرد. سرم را به شتاب بالا می آورم که ببینمش. دور شده و فقط پشتش را می بینم. میانه سال است. خاکستری مو. خسته خسته راه می رود و من تمامِ غصه های زندگی می ریزد به جانم که چه فرقی هست بینِ او و من. که چرا من خانه دارم و او ندارد. که زندگی کجای راه از اسبِ مراد پرتش کرده پایین. اصلا آیا هیچ وقت روزگار به کامش بوده؟ دلم می گیرد و گذشته های محتمل دست از سرم بر نمی دارد و آینده های شاید ابری می شود سنگین بالای سرم. خسته و خُرد می رسم خانه. ناله می زنم از اندوهی که برم سنگینی می کند. از مادرِ طبیعت که می پرسد تازه یادم می آید که همین نزدیک هاست و این همه حساسیت و اندوه هم احتمالا پیش قراول اند. نفسم سبک تر می شود. خیالم راحت تر می شود. خسته ام ولی. و فکر گذشته ها و آینده های آدمی که در قطار ندیدمش رهایم نمی کند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر