خواب دیدم دمِ صبح. ملغمه ای از آدم های نامربوط و فضاهای بی ربط تر. دلم نشستن سرِ سفره شان، و نانِ سنگک و تافتون می خواهد. که بنشینیم و نان، گرم و تازه باشد و پنیرِ محلی و انگورِ عسکریِ شیراز هم به راه باشد. بیدار که شدم صبح، از شدتِ ناممکن بودنِ حضورشان دلم فشرده شد. چشم هام را که باز کردم ولی، دیدم که زندگی هست. گیرم که صبحِ من، شب و بعد از ظهرشان باشد. این ها همه برچسب اند. ما که هستیم. زمین، سفره مان. آسمان سقف مان. بر سرِ یک سفره ایم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر