۱۳۹۱ مرداد ۱۳, جمعه

دویست و هفتاد و دو

 نمی شود که. پاک کنِ جادویی که وجود ندارد. پاک کنی که بگیری دستت و یک جاهایی را از زندگی پاک کنی. این چند وقت خیلی زود دلخور می شوم. دلخور که می شوم، بدخلق می شوم. بدخلق که می شوم، آدم های نزدیکم را، عزیزترانم را آزار می دهم. بعد از دستِ خودم دلخور می شوم که چرا آخر. بعد هی می نشینم با خودم تحلیل می کنم خودم را. که فلان دلخوری از کجا آب می خورد. بعد با تعجب یک چیزهای عجیبی دستم آمده از خلق و خو، و کنش و واکنش هام. امیدم این است که هر چه بهتر بشناسم خودم را، کمتر بی هوا زخم می زنم. زخم های قدیمی را باید پیدا کرد و درمان کرد. وگرنه حالِ آدم را آلوده می کنند.

فیل ها موجوداتِ تهاجمی ای نیستند. اما گاهی، تیرِ یک شکارچی، تیری که نتوانسته بر زندگیِ این هیولای آرام چیره شود، چنان دیوانه اش می کند که حمله می برد بر هر آنکه نزدیکش باشد. می گویند که آنچه آدمی را نکشد، آدمی را قوی می کند. قوی می کند، اما اگر که زخم مداوا شود. وگرنه به جای آنکه جانِ آدمی را یک باره بگیرد، زهر آلود می کندش. ذره ذره می بلعدش.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر