گلدانی که دانه ای توش پنهان است هر روزِ آدم را پر می کند از شگفتی و انتظار. امروز که نگاهش کردم یک ساقه ی ظریف از خاک زده بود بیرون. کوچم، ولی راست. با دو تا نقطه ی سبز. برگ های آینده. آمدم آب بدهم بهش. به عادتِ همیشه. یک آن به خودم آمدم، دیدم که ناپدید شده. حالا هی نشسته ام به امید که شاید فردا دوباره پیداش شود. یا شاید پس فردا. بالاخره راهِ دوری که نمی تواند رفته باشد. اگر نمرده باشد، اگر جریان آب برده باشدش زیرِ خاک، بالاخره راهش را به بیرون پیدا می کند. نباید مرده باشد. ظرافتش را نمی خواهم با ضعف معادل بگیرم. زنده است.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر