۱۳۹۱ مرداد ۲۴, سه‌شنبه

دویست و هشتاد و سه

درست موقعی که در مانده ام که چه طور همزمان دو جا باشم و دو کار را پیش ببرم، می آید، دستش را می گذارد روی شانه ام. می گویدم برو به آن جای دیگر برس، هوای اینجا را من دارم برات. گرما و انرژی از دستش می دود توی شانه ام، پخش می شود توی تنم. می گویمش زود برمی گردم. امیدم است که زود برگردم. آدم از آینده که خبر ندارد. همه اش امید است. نگاهم می کند: عجله نکن. به آن جای دیگر برس. من هستم اینجا. پشتت را دارم تا برگردی. لبخندش اطمینان بخش است. می دوم که به آن جای دیگر برسم. کاری که خیال می کردم نیم ساعت طول بکشد، کش می آید و می شود سه ساعت. می دانم وقتی برگردم لبخندش آنجا خواهد بود. پر از امید. پر از انرژی. کلافه می شوم از بیهودگی ای که مرا دور نگه داشته از لبخندش. مثلِ ساقه ی تردِ نهالی که تلاش می کند سایه ی درختان را دور بزند و به نور برسد. کارها را به شتاب جمع و جور می کنم. برای اینکه دلیلِ شتابم را برای همراهم توضیح بدهم می گویم که عزیزی را کاشته ام توی خانه به جای خودم. استنتاجش چنان حیرانم می کند که همه سکوت می شوم وقتی که می گوید از تو کوچکتر است نه؟ همین است که این قدر حرف گوش کن است. سکوت می شوم و فکر می کنم به این که معنای لطفِ عزیزکم را این طور تعبیر کردن، آیا جز این است که من دارم از عزیزکم بیگاری می کشم، و عزیزکم آن قدر از رفاقت و مرام بی بهره است که من باید در این آشفته بازار امرش کنم به کمک کردنم؟ دهانم باز می ماند از حجمِ توهینِ ناخواسته ای که در همین استنتاجِ ساده هست به ما، از اندوهِ تصورِ دنیایی که در آن این استنتاج منطقی می نماید. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر