آدم یک وقت هایی از ترسِ سَرخوردگی، امیدهایش را می فرستد پسِ ذهنش. پیِ نخود سیاه. ناامیدی نیست. مثلِ دانه ی زیرِ خاک است. ماجرای من است و یک گلدان خاکی که گوشه ی اتاقم است و هر روز آبش می دهم که دانه های توی خاک تشنه نمانند یک وقت. هفته ی اول هر روز چشم می دوختم به گوشه گوشه ی خاک پیِ یک جوانه ای. چیزی که حتی نمی دانستم چه شکلی خواهد بود. این هفته های اخیر اما با انبوهِ دردِسرهای این ور و آن ور، صبح ها آبش می دادم و می رفتم. امروز صبح آمدم آب بدهم و بروم، چشمم خورد به نقطه ی سبز. متصل به یک خطِ سبز. دو برگ و یک ساقه. یک نگاهِ دیگر. چشمم خورد به دو نقطه ی دیگر. نمی دانم این ها همین دانه هایی اند که من کاشته ام یا چه. آب شان دادم تا ببینم چه می شود.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر