دیشب حرف می زدیم. کم خوابیدم. امروز بالا و پایین رفته ام. ملامتِ بیهوده به لبخند و شانه بالا انداختن از سر گذرانده ام. فردا هم بالاخره استادِ عزیز را قرار است ببینم. بروم بخوابم که سرحال باشم فردا.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر