۱۳۹۱ مرداد ۲۲, یکشنبه

دویست و هشتاد و یک

یک وقت هایی آدم یک مفری لازم دارد. یک جایی، یک کاری که حال و هواش را تازه کند. امروز وقتی با خرابیِ مزمن شده ی چیزی مواجه شدم که دیروز بالاخره خیال کرده بودم که تعمیر شده، ناگاه احساس کردم دنیا برم تنگ شده. دوچرخه ام را برداشتم و از خانه زدم بیرون. رفتم توی پارک. آدم وقتی دمِ غروب توی پارک می رود دوچرخه سواری، هیچ مشکل و دردسری آن قدرها هم بزرگ به نظر نمی آید. صداهای غروب توی پارک می آمد. جیرجیرک ها. قورباغه ها. و گه گداری برقِ کرمِ شبتابی دور و نزدیک. باد که می پیچد توی موها، آدم می بیند هر چه هم که پیش آمده باشد و هر چه هم که پیش بیاید، یک خوشی هایی توی این دنیا هست که لبخند به لبِ آدم می آورند و دلِ آدم را پر می کنند از خرسندی.

دست می برم توی کیفم. دستم می خورد به کلیدهای خانه اش. و لبخندِ اطمینان بخش اش می آید در نظرم که درِ این خانه همیشه به رویت باز است. اصلا بیا این کلیدهای اضافه را داشته باش که یک وقت پشتِ در نمانی. آدم وقتی می داند که یک جایی هست همیشه درش به روش باز است مگر می شود نگرانی بماند توی دلش؟ مگر می شود دنیاش به این راحتی تنگ شود و تنگ بماند؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر