این روزها که می گذرد، هر روز انگار که صدایی، زمزمه ای می خوانَدَم به راهی که منتظر است پیداش کنم. از وقتی یادم می آید دلم می خواسته فکر کنم که جایی، کاری هست که تنها از من بر می آید. که منتظر است من راهم را پیدا کنم، برسم و هستیِ شایسته اش را بایسته کنم. این روزها، هر روز نسیمی در برم می گیرد و حسی می آورد که انگار نزدیک تر از آنم که خیالم می رود. که شاید همین کنج، همین گوشه های زندگی، نشسته منتظرم تا ببینمش. چشم می گردانم و سایه اش گم می شود در پسِ دیوار. می گردم و نمی یابم. مادام که می گردم، رخ نهان می کند و دست که بر می دارم و می نشینم به فکر و استراحت، سرک می کشد از کنجی. نه آن قدر که ببینمش و دریابمش؛ آن قدر که عطش بریزد به جانم. بازیِ این روزها. نزدیکی اش را ولی حس می کنم. مستم می کند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر