۱۳۹۱ شهریور ۱۰, جمعه

سیصد

خداحافظی می کنم که بروم. می گوید بنشین کمی بیشتر. می دانم قرار دارد که دوستِ دیگری را ببیند. فکر می کنم که خوب اشکال ندارد. او که آمد یک چند دقیقه ای گپ می زنیم و بعد من می روم. پنج دقیقه نشده می گوید برو دیگر. اینجا نمان. نگاهش می کنم آزرده. نمی دانم نگاهم را می خواند یا خودش وزنِ حرفش را بعد از گفتنش حس می کند. می گوید ببخشید. می گوید منظوری نداشتم. می گویم خداحافظ و می روم. پیام می دهد که منظوری نداشتم. حرفش من را جری تر می کند در آزردگی ام. بعد الان که نشسته ام تنها، نمی دانم از کدام تلخ ترم. از حرفش، یا از فکرِ اینکه منظوری هست پشتِ منظوری نداشتم.

الان بعد از یک دو ساعت، چیزی نمانده از تلخی. حالا هر کدام. چه فرقی می کند؟ حیف از اوقاتِ آدمی که ساده تلخ شود و تلخ بماند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر