۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه

سیصد و یک

حماقتِ محض است. تمامِ روز هر بار از آزمایشگاه بیرون رفته ام فکر کردم به اینکه مبادا کلیدهام را جا بگذارم توی آزمایشگاه. و آخرِ روز، دمِ غروب که کسی نیست به سرم می آید. آن هم جمعه شب. آن هم وقتی که کسی جایی منتظرم است. در کمالِ تعجب می فهمم که خیلی ها می شناسندم. در دو ساعتی که بالا و پایین می روم بلکه کسی بیاید در را باز کند با آن عده ای هم که نمی شناسندم شناس می شوم. مهربان اند. لبخندهای آشنایی که به قیمتِ دو ساعت تنش می گیرم ثروتی است بی بدیل. خسته شدم زیاد. اما می ارزید.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر