حالِ نوشتن ندارم امشب. از آن شب هاست که دلم می خواهد به سکوت بگذرند. که دلم می خواهد دراز بکشم زیرِ آسمانِ باز و خیره شوم به آسمان تا چشم هام بر هم بیفتد و خوابم ببرد. باران می بارد امشب. ابر است یک دست.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر