روزت را خیلی دیر شروع می کنی. آن قدر که الان، در این ساعتِ بعد از نیمه شب، هنوز احساسی شبیهِ سرِ شب داری. سرِحال. پرانرژی. سکوتِ اینجا اما امشب عجیب دو پهلو می زند. تنهاییِ دوپهلو. از یک طرف خوش خوشانت است به تنهایی، صدای موسیقی را بلند گذاشته ای که پر کند گوشه ات را. از یک طرف اما دلت می خواهد الان داشتی ورزش می کردی. شنا می کردی. آدم شنا که می کند یک جورِ خاصی تنهاست. تنهاست و تنها نیست انگار. دستِ نوازشِ آب، معجزه ی نفس، تماسِ دست به لبه ی استخر بعد از شنا کردنِ یک طول. و بعد یک درنگ. دیدنِ همه ی آدم های دیگر. یافتنش میانِ آب. بی کلامی حتی. گاهی لبخندی شاید. تنها هستی و نیستی.
حسرتِ شنا امروز ماند به دلم. می خواستم شب بروم استخر. ساعتِ نه رسیدم آنجا. بعد فهمیدم که هفته ای یک روز فقط ساعت هشت تعطیل می شود به جای ساعت یازده، آن هم شنبه شب است. دست از پا درازتر برگشتم اینجا. کارم را دوشنبه باید ارائه بدهم. نشسته ام الان که مثلا کارهام را جمع و جور کنم بگذارم توی اسلایدها مرتب. امیدم است که تا صبح تمام شود. خوشم. تنهاییِ اینجا اما امشب یک حالی است. امشب اما باید کارم تمام شود. فردا را می خواهم به شنا شروع کنم و بعد هم مطالعه در پارک. بی دغدغه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر