۱۳۹۱ شهریور ۱۴, سه‌شنبه

سیصد و چهار

به خودت می آیی می بینی دیگر جای کتمان ندارد. تنهایی ات توی خانه دلنشین نیست از بس که همه جا شلخته است و تمیز کردنش را پشتِ گوش انداخته ای. یک روز یک نفس کار می کنی و دمِ غروب می نشینی روی صندلی، چای دارچین جرعه جرعه گرمت می کند و تنهایی را می بینی که برق می زند؛ تمیزِ تمیز. خسته ای اما خوشحال. فکر می کنی که اصلا چه بهتر. می روی زود می خوابی که فردا را، روزِ اولِ ترمِ نو را سرِ صبح شروع کنی. سرخوش. روزِ آخرِ تابستانِ خوبی داشته ای. به گپ و گفتی با عزیزانت شروعش کرده ای. بعد هم معبدِ تنهایی ات را جلا داده ای. چه از این بهتر؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر