۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه

سیصد و بیست و دو

امید و دلهره دو روی یک سکه اند. خانه بود چه قدر جایی که دیدم. امیدم است که یک روزی که خیلی دور نیست یک خانه ی آرام و پر نور داشته باشم؛ پر از پنجره. که دمِ صبح بشود پنجره ها را باز کرد تا نسیمِ بازیگوش بچرخد توی خانه. چه قدر خانه بود جایی که دیدم امروز. سه پنجره رو به شرق، سه پنجره رو به غرب. خانه ای که هم لذتِ طلوع بدهد به آدم و هم غربتِ غروب. آخ که چه دلنشین بود. امید می گوید یک روز بالاخره. یک روزِ نه خیلی دیر. یک روز نزدیک. دلِ آدم است دیگر. می خواهد. بعد یخه ی امید را می گیرد که کِی؟ بگو کِی پس. امید رنگش می پرد، می شود دلهره. آب دهانش را قورت می دهد. نفسِ عمیق می کشد، می گوید زودتر از آنکه خیال می کنی. می شود دوباره امید. بازی های دلهره و امید.

Sonny: Everything will be all right in the end... if it's not all right then it's not the end.

دوست دارم دل ببندم به سادگیِ پر از امیدِ این جمله.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر