صبح زنگ می زند. دستم به آب است. بر می گردم و می بینم که پیغام گذاشته برام. دلم هوای حرف زدن باهاش را کرده. نمی توانم ولی از اینجا زنگ بزنم بهش. این همه مرز که بین مان است. لعنت. چه قدر وقت است حرف نزده ایم؟ زیاد. دیگر از مرز شمارش روز و هفته گذشته. زیاد. شب می بینم که نوشته برام به شکوایه که چرا نیستی. لال می مانم. امشب عجیب گنگم.
دل خوشم به اینکه فردا آخرین بازمانده های کابوس این روزهام را می گذارم توی گنجه و می روم پی زندگی و رویا. درسم را این کابوس یاد گرفته ام. عبور باید کرد.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر