یکهو بی خبر می آید که بیا حرف بزنیم. می فهمم که یک چیزی یک جایی می لنگد. می گویم بگذار شب که رفتم خانه زنگ می زنم. می گوید نه. این نه را که می گوید نگران می شوم. حرف می زنیم. ساعتی. بلکه بیشتر. حرف می زنیم تا موبایلِ من می میرد. بعد از به سرانجام رسیدنِ حرف هامان خوشبختانه. پیامش می دهم که خاموش شد موبایلم. معذرت خواهی. می گوید بهتر است. فکر می کنم که تمامِ خوشی های امروزم یک طرف، فکرِ اینکه توانسته ام ذهن اش را کمک کنم که کمی آرام تر شود یک طرف. خوشحالم که هست. خوشحالم که می گذارد باشم. باشیم.
امروزم را به استخر و شنا شروع کردم. دیروز می خواستم بروم استخر. رفتم تا لبِ آب و فهمیدم که کلاهِ شنا اجباری است. دست از پا درازتر آمدم بیرون. امروز رفتم شروع کردم شنا کردن. بعد از این همه وقت. آن قدر خوشم که دلم می خواهد این روز را به یاد داشته باشم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر