نشسته اید و مرثیه ی موتزارت را تمرین می کنید. ردیفِ دوم نشسته ای. ناگاه سنگینیِ نگاهی در حاشیه ی زاویه ی دیدت به خود می آوردت. بر می گردی و می بینی اش در ردیف اول. نگاهش مات خیره مانده بر صورتت. با خودت می گویی آدم همین جور که دارد فکر می کند گاهی نگاهش بی هوا ثابت می ماند بر یکی که در مسیرِ دیدش بوده. اما زاویه ی صد و بیست درجه ی گردن احتمالِ بی هوا در مسیرِ دید بودن را تقریبا صفر می کند. سرت را کمی تکان می دهی به سوال که چه شده. می پرد یک آن. در نگاهش برقِ حضورِ ذهن می آید. هول شده. لبخند می زنی. لبخند می زند و در کسری از ثانیه رو می گرداند. یک جورِ عجیبی این چند ثانیه در ذهنت ثبت می شود و هی تکرار می شود. می مانی تو با انبوهی سوال درباره ی آنچه زیرِ یک نگاهِ خیره نهان است. با یک دنیا قصه هایی از شایدها و ممکن ها.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر