۱۳۹۱ شهریور ۳۱, جمعه

سیصد و بیست و یک

این که آدم یک گوشه ی زندگی اش دارد سخت پیش می رود نباید کلِ زندگی را مختل کند که. اصلا لطفِ اینکه زندگیِ آدم یک عالم گوشه های مجزا داشته باشد به همین است.

پیشنهاد از او بود. که یک گوشه هم راه بیندازیم و با هم به نوشتن آباد نگه داریمش. نوشتن هامان با هم فرق دارد. زیاد. با این حال چرا که نه. تجربه ای خواهد بود. گوشه ای جدید. چراغی روشن.

پس نوشت. از صبح که این را خوانده ام مدام تکرار می شود در ذهنم.

Not that I want to be a god or a hero. Just to change into a tree, grow for ages, not hurt anyone.

-Czeslaw Milosz, poet and novelist (1911-2004)


و فکرِ سهراب وقتی که می نوشته:

وقتی که درخت هست،
پیداست که باید بود.

باید بود،
      و رد روایت را
                   تا متنِ سپید دنبال کرد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر