می خواند یک جورِ عجیبی پر از غم و امید توأم. دو سال پس از این کجا خواهیم بود؟
تو بگیر اصلا یک هفته. کجا خواهم بود؟
روز که تمام نمی شود با غروب آفتاب. حتی با نیمه شب. لحظه هایی هستند که انگار کن فریادی در کوهستان، روز هم که تمام شود، موقعی که چشمانت را می بندی که بخوابی پژواک شان در سکوت شب طنین انداز می شود: بازمانده های روز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر