۱۳۹۱ شهریور ۲۱, سه‌شنبه

سیصد و یازده

آدم دوست دارد تشویق بشنود گاهی. که کسی بگوید که می بینم این کارها را که می کنی. که برو جلو. که خودت را نباز. نه اینکه اگر این تشویق نباشد آدم دربماند. نه. مثلِ شیرینی می ماند. یک وقت هایی خوردنش می چسبد. معنی اش این نیست که اگر دستت به شیرینی نرسد می میری. اما لذتِ آن گه گدارش را نمی شود کتمان کرد. نباید اصلا. امروز هم همین شد که کلی روزم خوش شد. درست همان روزی که تیرِ خلاص را زده ای به مشکلی و گفته ای اصلا همین است که هست، حالا که دو ماه طول کشیده و حل نشده، دیگر وقت تلف نمی کنم برایش، خلاص. درست چنین روزی، می روی و بیست دقیقه با آدمی که در پنجاه سالگی از اغلبِ بیست ساله هایی که می شناسی پرامیدتر است و پر انرژی تر، حرف می زنی و پر می کندت از امید. از اینکه این کارهایی که در تکاپویی برایشان، این تغییراتی که می خواهی در دانشگاه شروع کنی، بهتر از آن که خیال می کنی پیش رفته. مجرب تر است از تو. گوش می دهی و ایده می گیری و پر می شوی از انرژی و امید. روزت خوش است. اوقاتت خوش است. نشاط از همه سو هجوم می آورد و لبریز می شوی.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر