برای خودت یک مرزی می گذاری. یک حداقلی تعریف می کنی. بعد دست به کار که می شوی فراتر می روی از حداقل ات. خوشحالیِ بی حدی می جوشد در وجودت. یک مرزهایی از کودکی در ذهنِ آدم شکل می گیرند. مرزهایی از توانایی ها. بعد وقتی مدتِ مدیدی آن کار را انجام نداده باشی، آن مرزها اصلاح نمی شوند. خیالِ ناتوانی را با خودت یدک می کشی فقط برای اینکه تا آخرین بار از پس اش بر نیامده ای. مهم نیست این آخرین بار دیروز بوده یا ده سالِ پیش. با این حال یک موقعی می شکنی خیالی را که بر ذهنت سلطنت کرده این همه وقت. بعد می بینی که عوض شده ای. توانایی هات هم عوض شده اند. قوی تر شده ای. خوشحال می شوی. انگیزه می گیری که مرز را جلوتر ببری. که توانایی ات را به بی حدی که هست سوق بدهی.
آدم است دیگر. دلش به نشانه ها خوش می شود. نفس ام دیگر تنگ نمی آید وقتی چند بار طولِ استخر را شنا می کنم پشتِ سرِ هم.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر