۱۳۹۱ شهریور ۸, چهارشنبه

دویست و نود و هشت

اینترنت نیست و لپ تاپ هست. بعد می روم جایی. اینترنت هست اما لپ تاپ نیست. این می شود که الان فکر می کنم به بازمانده ی جامانده ی دیشب. دیروز. سرِ ظهر است. زیرِ آفتابِ سوزان دوچرخه سواری کرده ام تا دانشگاه. خوشم. دیروزم به خیر گذشت. دیروزم پر از امید و شادی بود. خانه ی بهتر. کارِ جدید. ورزش. شنا. آدم وقتی هزار کار در پیشِ رو دارد مگر می شود غم بماندش در انتهای روز. خلاصه اش همان بود که اینجا نوشتم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر