۱۳۹۱ شهریور ۱, چهارشنبه

دویست و نود و یک

یک روزهایی هست که آدم احساس می کند معلق شده در فضا. که انگار در فضای اطرافش دارد حل می شود. بی که هیچ ردی بر جای بگذارد. در چنین روزی، یک تلنگرِ کوچک کافی است. مثلا دیدنِ اینکه آدمِ عزیزی بعد از مدتی که مدید می نماید، نامش را هنوز بلد نیست درست. نه از معذرت خواهی کاری بر می آید و نه از تلاش های آدم برای آرام کردنِ خود. محو می شود در فضای نیستی. کورمال چنگ می زند برای سرِ پا نگه داشتنِ خود. کورمال زخم می زند. آخرش اما، دست هایی پیدا می شوند که شانه ها را نگه می دارند. نقطه ی اتکایی. منظره ی غروبی روی رودخانه که به گرمای دستی که دورِ شانه حلقه شده هستِ آدمی را تثبیت می کند. تا نمی دانم کِی و کجایی در شایدِ آینده.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر