۱۳۹۱ مرداد ۲۰, جمعه

دویست و هفتاد و نه

روزم این قدر طولانی بوده، این قدر قصه داشته که الان این قدر خسته ام که حتی نای نوشتنم نمانده. صبحِ زود رفتم دوچرخه سواری توی پارک. یک دورِ کامل. نیم ساعتی طول کشید. روزم بهتر از این نمی توانست شروع شده باشد. غافلگیر شدم اما به آمدنِ تعمیرکارها. من بودم و فشار و حالی میانِ خشم و کلافگی و تمرکز بر تک تکِ کلماتی که به تعمیرکارها می گفتم که خیالشان بر ندارد که من تمامِ روز را وقت دارم که بایستم که این ها کار را کش بدهند. بعدتر از شرِ تعمیرکارها که خلاص شدم زدم از خانه بیرون. دانشگاه هم دستِ کمی نداشت به لحاظِ آشفتگی. فردا اسباب کشیِ دانشکده است. در دانشگاه تمام دویدن بودم به این سو و آن سو و حساب و کتاب کردن که کدام میز کجا برود و کدام قفسه کجا. کمی که مرتب تر شد و تکلیف ها معلوم تر شد، رفتم در اتاقِ استاد. مثلا قرار بود امروز جلسه داشته باشیم. هر دو خسته بودیم. نیازم بود که با کسی حرف بزنم. راجع به خانه و تعمیرات. سنگین مانده بود سرِ دلم. باهاش که حرف زدم کلی بهتر شد حالم. آن قدر که توانستیم کمی هم راجع به پروژه ام گپ بزنیم. تشکر کردم ازش بابتِ گوش دادنش. قوتِ قلب است. خوشحالم که هست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر