۱۳۹۱ مرداد ۲۶, پنجشنبه

دویست و هشتاد و پنج

 می آیم دانشگاه. بالاخره بعد از هزار و یک کشمکش، مستقر شدیم در جای جدید. جعبه هام را باز می کنم. یک ساعتی طول می کشد. نگاه می کنم به دور و برم. به گوشه ای که حالا به وسایلم، حسِ گوشه ی من را دارد. کسی نیست. صدای موسیقی ام را بلند می کنم. نه آن قدر که طنین بیندازد. همین قدر که گوشه ام را نوازش کند. خوشم به این جای جدید. گوشه ی دلنشینی از آب درآمد. خوشم به خیالِ روزهای دوچرخه و دانشگاه. و زندگی خوب است. از آن خوشی های بزرگ که از چیزهای کوچک آب می خورند. گاهی فکر می کنم که شاید اصل همین کوچک ها هستند. بعد می بینم که نه. اگر آن عظیم-خوشی ها نباشند که گه گدار تنِ آدم را به لرزه بیاندازند از هیبت شان، زندگی چیزی کم دارد. اما همین کوچک ترها مگر مرتعش نمی کنند آدمی را؟ اصلا بزرگ و کوچک کدام به کدام است؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر