۱۳۹۱ خرداد ۱۷, چهارشنبه

دویست و بیست و سه

می آید. نه از سمتِ خانه اش. که از سمتِ خانه ام. و من همین طور به جهتِ اشتباه نگاه می کنم تا وقتی که احساس می کنم که دیگر دیر است و قاعدتاً باید رسیده باشد. پیغام می دهمش و جواب می دهد رو بر می گردانم و دوزاری ام می افتد که می خواسته غافلگیرم کند. که رفته بوده دمِ درِ خانه ام. که نبوده ام. یادِ رویای نیمه بیداریِ دیروزم می افتم که وقتی پستچی آمد و یک لحظه خیال کردم اوست که آمده. خوشی آمد نشست توی دلم.

شام می خوردم با آدمی. تمامِ این ایام یک جور فاصله ای بود بینمان. فاصله ای از جنسِ دوستِ دوست. بعد امروز، نشستیم. شام خوردیم. مثلِ دو دوست. دارد بر می گردد. شاید آخرین بار بود که می شد این طور نشست و گپ زد باهاش. شاید هم نه. خوشحالم که گپ زدیم در هر حال.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر