۱۳۹۱ خرداد ۲۳, سه‌شنبه

دویست و بیست و نه

تیری که به سنگ می خورد و امیدی که بر باد می رود و جاش را می دهد به امیدی دیگر. بیداری های بی هیاهو. کاری که پیش نمی رود و باید پیش برود و دلی که می لرزد و دلی که پر از امید است و خوابِ حیرت انگیزِ دمِ صبح. آمده بود توی خوابم که اصلا تو برای چه داری این راه را می روی وقتی می دانی راهت نیست. برو پیِ آنچه براش ساخته شدی. تا کی خودت را می خواهی فریب بدهی. حیران بیدار شدم. راهم؟ کدام راه؟ و نگاهِ خیره اش و صداش توی گوشم می پیچد که برو پیِ راهت. این ها همه را اگر بر هم بزنی و جسارت کنی یکهو می بینی که چه اعتماد به نفسی در دلت می جوشد. این همه تردید مالِ ایستایی است. هراس است. حیران بیدار شدم. ناخودآگاهم به فغان چه می خواست بگوید بهم؟ زیرِ این ظاهر آیا چیزِ دیگری نهان بوده؟ یا این فقط از هراسِ من است که تلاش می کنم معنای دیکری براش پیدا کنم؟

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر