واقعا خداحافظی کردیم. تا سه چهار هفته ی دیگر که دوباره ببینیم همدیگر را. بعد من یک حالِ عجیبی بودم. یک جورِ تلخ و شیرینی. احساس می کنم فرصتِ خوبی است. باید دید.
نشسته ام دارم کار می کنم. آمده شروع می کند به حرف زدن. صفحه ی نمایشِ لپتاپم روی یک نوشته ی ناتمام است. مثلِ اغلبِ آدم ها اولین نگاهش به صفحه نمایش است. کنجکاویِ طبیعی. می بندم اش. صفحه ی شبکه ی اجتماعی ام رو می آید. نگاه می اندازد. بعد عکسِ یک دوستی را می بیند. دوستِ نزدیکِ من اما نه چندان نزدیک به او. با یک لحنی که نمی فهمم دلسوزانه است یا تحقیرآمیز، می گوید تو چه قدر از فلانی خبر داری؟ من از وقتی رفتیم دانشگاه ازش بی خبر بودم تا فلان موقع، فلان جا که دیدمشان و کلی تعجب کردم. باورت نمی شود. سیگار می کشید. مثلِ همه ی بقیه شان.
من همین طور در سکوت نگاهش می کنم. بحث عوض می شود خوشبختانه یا متأسفانه. با خودم فکر می کنم که خب سیگار بکشد. زندگی اش است و تصمیماتش. دوستیم با هم. معنی اش که این نیست که در همه چیز مثلِ هم هستیم. نگاهش می افتد به دسته گلی که رفیقک دیروز برای خودحافظی آورد داد بهم. شیطنت آمیز می پرسد این گل ها را کی برایت آورده. نگاهش می کنم. می گویم یک دوست. دوباره می پرسد. می گویم یک دوست. نمی شناسی اش تو. یک جورهایی ناآرام می شوم در حضورِ قضاوت گرش. دیدنِ استاد نجات می دهدم از ادامه ی صحبت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر