۱۳۹۱ تیر ۵, دوشنبه

دویست و چهل و دو

روزی سرشار از زندگی.
زندگی تمامش خوشی و خبرهای دل انگیز نیست که. پیغام داده که فلانی، مجبورم مسافرتم را یک هفته جلو بیاندازم به خاطرِ مرگِ مادرم. دلم می گیرد. قرار بود برود مادرش را ببیند ولی گاهی دیر است. گاهی خیلی زود دیر می شود. اشکم سُر خورد روی صورتم. یکی بعد از دیگری. با خودم فکر کردم به کیلومترهایی که دستِ آدم را از در آغوش کشیدن کوتاه می کنند. به خط های روی نقشه که آدم ها را جدا می کنند. به همه ی این انشقاق های پوچ و بهایِ سنگینی که بابتشان پرداخته می شود. هر روز. هر ساعت.

روزی پُر از زندگی.
همه اش که غم و غصه نیست که. برایم از عزیزکش و شروعِ قصه شان می گوید. برایش قصه ام را بی کم و کاست تعریف می کنم. می خندیم. نه به هم یا به قصه های هم. می خندیم از سرِ خوشیِ ناب قصه هامان که این روزها شیرین اند.

روز و زندگی و عزیزکی که بالاخره از راه می آید و شوقِ دیدار که به هم می پیچد قوه ی ناطقه ام را و سکوتی پر از لبخند و حرف های تکه تکه. تلاشی برای گنجاندنِ زندگیِ این چند وقتمان در یک مکالمه ی نیم ساعته. تلاشی ناکام. کامم اما شیرین است. روزی مملو از زندگی و شبی برای استراحتی شیرین...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر