گریز می زنم از فکر کردن. ذهنم خسته است. مثلِ تنم. باز بیدارم. خانه نرفته ام. امیدم این است که تا صبح کارِ نیمه تمامی را به سرانجام برسانم. ذهنم می گریزد ولی. انگار که فکر، آب باشد و بخواهم در مشتم نگه دارم و بیارم بریزم پای مسئله ای که باید حل شود. می ریزد. از لای انگشتانم می ریزد و هرز می رود. خوب است که ساعتی حرف زدیم. اقلا خستگی تا حدِ زیادی جایش را داد به شوق. روزی روزگاری کاش من بتوانم همین قدر نیرو بدهمش. لبخند.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر